Download complete video now!

آبشونو ریختنن تو سوراخ زنم

0 views
0%

هرزگی زنم

حدود یک ماه قبل اتفاقی‌ افتاد که طرز فکر من رو نسبت به زنم عوض کرد.زنم تو شرکت ما کار می‌کنه
هفته قبل بود که به من گفت از رئیس انبار کمی‌ سوتی گرفته یه دزدی‌هایی‌ رو کشف کرده بود و رئیس شرکت هم در جریانش بود زن من دست بردار نبود و میگفت با کشف این دزدی میتونه رئیس انبار بشه. از قبل با مدیر حرف زد و از رئیس حراست یه کارت الکترونیک ورود به انبار گرفت من هم موندم اضافه کار. کنجکاو شدم برم ببینم چی‌ کارمی‌کنه و حتا اگه شده شوخی‌ کنم باهاش.می خواستم بترسونمش
پشت سرش رفتم طرف انبار. کارت رو که میزنی‌ در برا ۲ دقیقه باز می‌شه و میتونی‌ بری تو فقط رئیس انبار و حراست این کد رو داره.

لخت وسط انبار

آذر کارت رو زد دستش پر کاغذ و دوربین فیلمبرداری بود رفت تو. من ۲۰ ثانیه صبر کردم و دویدم طرف در.با سرعت رفتم تو و پشت کارتن‌ها و قفسه‌ها قایم شدم
یه لحظه صدایی از در انبار اومد
رفتم تو تاریکی‌ تا ببینم کی‌ داره میاد. رئیس انبار،پرویز، با دو تا از کارگر‌های گردن کلفت انبار از اون آدمایی‌ که مثل لیفت تراک بار‌ها رو جا به جا میکردن بی‌ سر و صدا و پاورچین میومدن جلو معلوم بود می‌دونن آذر اونجاست.
کارگر‌ها آذر رودیدن و از دو طرف رفتن طرفش آذر لحظه آخر اونا رو دید و جیغ کشید امااون‌ها گرفتنش سینه هاش بزرگ و رو به بالاست و موهای بسیار بلندی داره فکر نمیکرد کسی‌ بیاد. کار گر‌ها اونو محکم گرفته بودن و اون دست و پا میزد. رئیس انبار رو که دید شل شد.
پرویز رئیس انبار حدود پنجاه سالشه. حدود صد و ده کیلو وزن داره و جوونی‌ هاش وزنه بردار بوده اما حالا شکم آورده
اومد جلو روسری آذر رو دور گردنش پیچوند و کشید آذر به حال خفگی اوفتاد و کبود شد پرویز ولش کرد بعد کلی‌ فحش بهش داد.
نفر چهارم اومد جلو رئیس حراست خایه مال شرکت بود. اونم از این آدمای چاق و بد هیکل بود با شکم گنده
مراد رئیس حراست به پرویز گفت به بچه‌ها بگو این لباسا رو در بیارن ببینیم آذر خانوم چی‌ اون تو قایم کرده باورم نمی‌شد چی‌ دارم میشنوم کارگر‌ها با یه دست مچ های دست آذر رو گرفته بودن و با اون دست دکمه های مانتو رو با بی‌ حوصلگی کندن.مانتو،روسری،شلوار و عینک آذر پرت شد رو زمین. حالا آذر با یه شرت و کرست وایساده بود جلوی اونا و تلاش میکرد دستش رو از دست اونا در بیاره. هر چی‌ التماس میکردفایده نداشت

کیرم داشت منفجر میشد

رئیس انبار گفت ببرنش ته انبار اونجا چند تا میز روکش چرمی نو بود که تازه خریده بودن من از بین قفسه‌ها خودم رو رسوندم رو به رو ی اونا من از قفسه رفتم بالا.حالا بالای سر اونها بودم موبایلم رو در آوردم.میدونستم حالا چه اتفاقی‌ میافته.
پرویز دوربین رو گذشت بالای میز رو بهصورت آذر تا به جای جنسای انبار از آذر فیلم بگیره
کارگر‌ها آذر رو گذاشتن رو میز تماشای بدن کوچیک آذر بین این همه هیکل گنده داشت منو دیوونه میکرد. کیرم داشت منفجر میشد. مراد رفت جلو و به آذر گفت: خوب خانوم کار آگاه. این شورت خوشگل از کجا خریدی؟ آذر با لگد زد تو شکم گنده اون. پرویز رفت جلو و گذاشت تو گوش آذر من داشتم فیلم می‌گرفتم.
پرویز شرت رو با یه حرکت پاره کرد وکرست آذر رو هم با دست پاره کرد مراد و پرویز لخت شدن. مراد رفت جلو و محکم تٔف کرد رو سوراخ آذر و با انگشتش مالید رو درش.هم زمان کیرش رو تٔف مالی کرد و من فقط از بالا میدیدم شکمش افتاد رو تن آذر آذر لبه میز بود و هر کی‌ کنار میز وای می‌ایستاد کیرش راحت میرفت تو
مراد فرو کرد تو. با یه حرکت و بی‌ رحم مثل یه سگ هار داشت تقه میزد و آذر فقط از درد گریه میکرد اما کم کم مقاومت آذر کم شد کار گرا فشار دستا‌شون رو کم تر کردن.مراد تند تند می‌کوبید و فحش میداد. یهو کشید بیرون و رفت عقب باعصبانیت گفت پدر سگ آبم داشت میومد پرویز،بیا کار آگاه رو بکن تا دیگه هوس فضولی نکنه
پرویز اومد جلو کیر کلفتی‌ داشت آذر سرشو آورده بود بالا و با ترس به کیر پرویز نگاه میکرد پرویز بدون نیاز به چیزی کرد تو شروع کرد کوبیدن تا حدی که آذر حالا بر خلاف میلش فقط اه و اوه میکرد. پرویز و مراد جاهاشون رو عوض میکردن بعد از چند
لحظه پرویز داد زد و آبش رو ریخت تو سوراخ. مراد هم رفت و ریخت اون تو.کارگر‌ها تا دیدن اون دو تا کارشون تموم شده لخت شدن و شروع کردن به کردن اون. یکیشون سینه‌هایآذر رو گاز گرفت،نوک سینه هاش رو بادندون جوید و آذر از درد جیغ میزد و قسمشون میداد ولش کنن. میگفت غلط کردم نکنین.

جنده ایرانی کیر پیر کس تنگ فرو کردن تا دسته جی جی ایرانی داگ استایل .داف ایرانی کون تنگ داف ایرانی خود ارضایی میلف کوچولو تنگ تویی ,همه اداتو در میارن کون دادن ,آه و ناله داره کیر سواری جی جی ایرانی ,در انتظار کیر تشنه به آب کیر کیر سواری قلق داره کس تنگ ایرانی جا کردن کیر گنده تو کون تنگ جنده خانوم کیرو از جا کند کون بهشتی کون مقدس

From:
Date: September 5, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *